|
واژه به دست... خمیده از زوالی بر چشم...دردی بر دوش..! برخاسته از مرگی در بطن روزمرگی ام! نقش می کوبم گویی...بر هیچ! اینجا برگی نیست...! نگاره ها در باغچه ی چشم هات تکانده می شوند...ای تو! تکیده می شوند...در باغچه ی چشم هات ! آنجا مرگی نیست...! ای تو...!تو بخوان! و بگو تا زیر بارانی به مردم...مراقب برق چشم های معجزه باشند... عشق ناگهان می رسد! + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 2:7 بعد از ظهر توسط آبین بانو |
از سنگلاخ بي رحم اين جاده ي بلا...
با همين پاهاي برهنه ي گلين گذشته ام...! از کفر کهنه ي اين سالهاي مخدوش! راه افتاده ام سويي... هوس لبخند هاي قشنگ...عهد به قرار نگفتني ها....غسل قلمم... استخاره کرده ام... بسم الله...! + نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 7:7 بعد از ظهر توسط آبین بانو |
|
| ||||||